|
دیگر به نام شعرها زیبا نخواهم شد دلواپس احساس و رویا ها نخواهم شد کوه غرورم خوب می دانم ولیکن باز در پیشگاه حس تازه تا نخواهم شد گفتم که باران می شوم با عشق می بارم گفتم که باران می شوم اما نخواهم شد من تا ببینم حس شور انگیز شعرم را دل را به دریا می زنم دریا نخواهم شد یک روز پیدا می کنم راز وجودش را آن روز شاعر می شوم حالا نخواهم شد حتا نمی دانم به حکم آخرین شعرم در باغ رویا می شوم جا یا نخواهم شد بر این غزل ها تکیه کردم عمری و افسوس « طوری زمین خوردم که دیگر پانخواهم شد»
از شعر های خسته ی من کار می کشید حجمی به سختی دل دیوار می کشید جایی برای بودن ما نیست در بهار حسی مرا به ورطه ی تکرار می کشید مردی در آن سوی شب شعرم بدون شمع در کوچه ها قدم زده سیگار می کشید اردیبهشت کهنه تقویم من ببین اردی جهنمی شده او جار می کشید تصویر های خاطره با شعر من فقط طرحی برای میل خریدار می کشید احساس مرده ایست که در کوچه های شعر شاعر نشسته بود و به نا چار می کشید
خانه ی مادر بزرگم را خیابان کرده اند ساحل افکار من را غرق توفان کرده اند رد شده بلوار از روی درخت تاب من تازه فهمیدم که باغم را بیابان کرده اند من نمی فهمم در آوردند اینگونه چرا ریشه ی گل را و پل ها را فراوان کرده اند یادم آمد روزگاری بار ها خوردم زمین سمت جدول ها که چشمم را چه گریان کرده اند گم شده رد تمام کودکی هایم ببین آسمان چشم من را شکل باران کرده اند پرده ای نصب است روی خانه ی مادر بزرگ یک تشکر از تمام شهر داران کرده اند روی آن پرده نوشتم در کمال زیرکی با چه حقی باغ هایم را خیابان کرده اند؟!
وقتی که از سکوت سر شار می شوم می سوزد این دلم بیمار می شوم دلواپس حضور گم شد ستاره ام در برهه ی زمان تکرار می شوم تکرار حادثه تکرار درد و غم بر دست های سرد آوار می شوم در سایه سار عشق سر در گمم چرا هر چند لحظه ای پرگار می شوم زخمی ترین صدا آواز سبز اوست او ناله می کند من تار می شوم آرامشی عجیب می بینمش ولی بین خودم و او دیوار می شوم زنبیل خستگی در دست می روم من را رها کنید بیدار می شوم
سلام دوباره خدمت دوستان خوبم .
متاسفم از این که چند وقتی بود نتونسته بودم آپ کنم. کمی گرفتار بودم و خیلی ها هم اعتراض داشتن که چرا دیر به دیر آپ می کنی.ولی این دفعه با یه غزل جدید اومدم که امیدوارم خوشتون بیاد.در ضمن بزودی هم چهره وبلاگ رو عوض میکنم و مشکلات دیگه ی اون هم برطرف میشه.نظر یادتون نره. پرم مثل خواب از صدايي كه نيست و گشتم پي رد پايي كه نيست كي ام من؟كجايم!كجايم!بگو نشانم بده بي ريايي كه نيست و من هم نشستم سر راه تا بيارم خبر از خدايي كه نيست نزن ناخنك فكر و انديشه را بخوان شعر را در فضايي كه نيست شكستم غزل هاي ديرينه را كنم رويت آن ماورايي كه نيست شدم كاشف آرزو هاي تلخ و پژواك آنجا صدايي كه نيست غزل ثبت شد تا در اعماق ذهن رسيدم به آن انتهايي كه نيست و اين شعر و انديشه پايان چه بود؟ سر آخر رسيدم به جايي كه نيست
بی خبر آمد هوا را به چه با ترتیب کرد
آسمان را او به باریدن چرا ترغیب کرد چون هوای شهرمان را بی سبب خشکی زده رد پای ابر را خانه ها تعقیب کرد بیست و سی می گفت:در افکار باران غرق شد گندم کوبیده را برد و درخت سیب کرد بی گمان ابری به جرم خوردن سیب از درخت رفت بارانی بپوشد دست در یک جیب کرد تا ببارد پولهایش بر زمین بی علف عیدی امسال مجلس را هوا تصویب کرد
حس غزل های خودم را می شناسم امروز و فردای خودم را می شناسم صد بار گفتم بار دیگر هم بگویم؟ من بعد از این جای خودم را می شناسم من مثل اشعار شما اینجا غریبم حالا که دنیای خودم را می شناسم حتا اگر احساس شعر من بمیرد امروز دریای خودم را می شناسم شاعر شدم دیگر نگو این نادرست است تا هست زیبای خودم را می شناسم دیوانه پای من نذار این حرف ها ر من شکل امضای خودم را می شنا سم
شب است و چشم شعرم نا توان است واحساس کبودم نیمه جان است دوباره یک نفر از بین ما رفت و ماه آسمان قدش کمان است. جامعه ی فرهنگ و ادبیات آستارا دوباره عزیزی را از دست داد منصور بنی مجیدی به دیار باقی شتافت فقدان این شاعر بزرگ را به خانواده ی آن مرحوم و جامعه ی ادبیات ایران تسلیت عرض می نمایم. اگرچه رفتن تو نا گوار است اجل هم تا همیشه در شکار است لباس از ابر ها باید بپوشی برایت آسمان هم سوگوار است
(۱) از بال فرشته ها جدا آمده بود من فکذر نکردم که چرا آمده بود هی شعر غزل ستاره از من بارید آن شب که به خواب من خدا آمده بود (۲) من در هوس فکرو خیالی هستم شرمنده ام اهل این حوالی هستم روی دل من دوباره پا نگذارید از هر چه به رنگ کینه خالی هستم همچنان منتظر نظراتتون در مورد مقاله ای که در پست قبلی آمده هستم.
دوستان عزیز با توجه به درخواست های برخی از دوستان و قولی که داده بودم مقاله را در اختیارتون گذاشتم.منتظر نظرات جدیدتون هستم.برای دیدن مقاله می تونید به ادامه مطلب مراجعه کنید.
لباس شعر مرا استعاره می بافد وآسمان غزل پر ستاره می بافد دلش خوش است به اینکه عروس شعر است و تمام حس مرا با اشاره می بافد وچون قدم بگذارم به حس شعر سپید خطوط مبهم آن را دوباره می بافد وهدیه ای که برایم غزل نشد اما به انتظار نگاهم نظاره می بافد ردیف این غزلم را تمام می بینم دوباره از سر خط استعاره می بافد
از حلقه ی ادراک شما جا ماندم من از نفس پاک شما جا ماندم تا باز شود گم شده ی این جاده در خانه ی نمناک شما جا ماندم از پشت سرم پنجره ای رو به افق باز از تب غمناک شما جا ماندم تا هست دوباره فصل بیداری گل برگرد که در خاک شما جا ماندم
این مجموعه ی غزل یک کار مشترک که ۲۰تا از شعر هام توش منتشر شده.
«باران» تکه ابری گرفته دیگر هیچ سهمم از آسمان همین بوده است
(۱)
در بهت و خیال گل شدی می باری تو مثل ستاره تا سحر بیداری آیینه ی چشمان غزل شاهد بود با شوق مرا به شعر وا می داری (۲) با آمدنت دوباره گل کرد غزل در دامن تو ستاره گل کرد غزل پاشید به روی ذهن بیداری من با نیت استخاره گل کرد غزل
(۱) ای شعر بگو پناه گاه تو کجاست من شب شده ام صبح پگاه تو کجاست یک حس غریب تا سحر با من بود برگرد بگو سمت نگاه تو کجاست (۲) حسی که قدم به اشتیاق تو گذاشت این جا غزلی به اتفاق تو گذاشت باور که نکرده بودم اما آن شب انگار خدا پا به اتاق تو گذاشت
ای معنی گل چقدر زیبایی تو انگار که از نسل اهورایی تو خورشید که از نگاه او تابیدی می گفت که سرمایه ی دنیایی تو
پرشد دوباره در دلم احساس تنهايي امروز یا فردا بگو،آیا تو می آیی؟ شعري درون قلب من ماوا گرفته باز تكرارايام غم وشب هاي يلدايي جا مانده دريك گوشه ي تقويم ديواري تاريخ ديدارمن وعشقي اهورايي گم كرده ام آبي ترين گلواژه ي او را در ابتداي كوچه هاي تنگ رويايي پر شد اگردردل دوباره حس تنهايي تاوان يك ديداربود ونا شكيبايي
«آشنا» کوتاه ترین راه همین آسمان است برای منی که رمز عبورم تویی دستان نگاهت را به آبی آسمان بسپار تا همیشه در کنارم باشند.
مثل غبار دست صدا مي بري مرا آرامش عجيب !كجا مي بري مرا؟ اي يادگار مبهم شب هاي انتظار از حجله گاه پنجره ها مي بري مرا هر چند دل شكسته به تو خيره مانده ام اي آشنا چگونه؟ چرا؟ مي بري مرا خاموش شد محبت گل هاي اطلسي همسايه ي زمين به هوا مي بري مرا از انعكاس چشم تو پر شورتر شدم تو سال هاست تا به خدا مي بري مرا خسته شدم بمان نفسي تازه تر كنم با حال زار و خسته كجا مي بري مرا؟
|
![]()
Home
|